ذبيح الله صفا

728

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

دارد همام از روى تو خورشيد در كاشانه‌اش « 1 » * بر راه صبح از زلف خود امشب بگستر دام را * * شرح فراق يار نهايت‌پذير نيست * دل را از آن شمايل موزون گزير نيست گل در حجاب رفته ، كنون عندليب را * از آتش فراق مجال صفير نيست بر ياد او به صورت خوبان نظر كنم * در هيچيك ملاحت آن بىنظير نيست آن را كه از مشاهدهء او نصيب شد * پرواى شمس انور و بَدْرِ مُنير نيست كاغذ بيار تا بنويسم به خون دل * تقرير حال دلشدگان گر دبير « 2 » نيست الوند را كه منزل خود ساختى كنون * خاكش بجز كه عنبر و مشك و عبير نيست اى باد اگر بجانب الوند بگذرى * با جان بگو كه بىتو جهان دلپذير نيست حيران ميان سيل فراقت بمانده‌ايم * فرياد مىكنيم و كسى دستگير نيست با گردش زمانه بساز اى همام چون * افلاك را بآرزوى ما مسير نيست « 3 » * * رفتى و آرزوى تو از جان نمىرود * نقشت ز پيش ديدهء گريان نمىرود آن قامت بلند نرفت از نظر وليك * از سر خيال سرو خرامان نمىرود گر بىتو در بهشت مرا دعوتى كنند * گويم كه اين ضعيف بزندان نمىرود كم كن ملامتم كه مرا اختيار نيست * كين دل برون ز دوست بفرمان نمىرود دل بسته بود با سر زلف تو عهد مهر * بگذشت عمرو از سر پيمان نمىرود جانم فداى آنكه ز لوح ضمير او * نقش وفا و صحبت ياران نمىرود آنست مهربان كه تنش خاك مىشود * وز جان او محبّت جانان نمىرود * *

--> ( 1 ) - در اصل : كاشانه است . ( 2 ) - در اصل : دلشده كادوبير ( 3 ) - اين غزل چنان كه معلومست در بيان اشتياق نسبت بشيخ يا مراد و بزرگى كه در نواحى الوند اعتكاف جسته بود فرستاده شد .